عمر گفت : متعتان کانتا علی عهد رسول الله و أنا أنهی عنهما


دو متعه در زمان رسول الله بود که حلال بود من حرام می کنم ؛متعه حج و متعه نساء.دومتعه در زمان پیامبر بود ومن از ان نهی می کنم .متعه حج ومتعه نساء .(1)

وعلتش واضح است حرام کرد این دو را تا حاجی زنش بهش حرام شود و متعه نساء تا زنا زیاد شود ودشمن امیر المومنین علیه السلام زیاد بشود


در زمان حال عده ای وهابیی می گویند در زمان خود پیامبر اکرم .ص. متعه حرام بوده و برای این که دروغ این جماعت آشکار شود به روایات زیر توجه بفرمایید:


در کتاب صحیح مسلم جلد 1 چاپ دار طیبه صفحه 632کتاب النکاح آمده:


                                     


روایت است از محمد بن عبدالله بن نمیر الهمدانی ، روایت است از ابی ووکیع و ابن بشر از اسمعیل از قیس گفت شنیدم عبدالله می گوید ( ما با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به جنگ رفتیم و برای ما زنی نبود پس گفتیم  خود ارضایی کنیم پس پیامبر ما را نهی کردند  سپس اجازه دادند به ما که با زن ازدواج کنیم برای مدت کوتاه سپس عبدالله خواند :

( ای کسانیکه ایمان آوردید حرام نکنید آنچه خداوند حلال قرار داده است برای شما و تجاوز نکنید همانا خداوند متجاوزین را دوست ندارد.)(2)


        

ترجمه متون مشخص شده : ابو محمد گفت : صیغه ( متعه ) قدیمی نشده است و برای ازدواج است و در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حلال بود سپس خداوند تعالی نسخه کرد بر زبان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسخه ای کامل تا روز قیامت ، و تثبیت شد توسط جماعتی از اجداد که اسامی آنها : دختر ابوبکر ، جابربن عبدالله ، ابن مسعود ، ابن عباس ، و معاویه پسر ابوسفیان ، و عمر بن حریث ، و ابوسعیدالخدری ، و سلمة ، و معبد پسران امیه پسر خلف ، و روایت جابربن عبدالله از جمیع صحابه زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم. و زمان ابوبکر ، و عمر تا نزدیکی پایان یافتن خلافت عمر ، اختلاف ایجاد شد در اجازه گرفتن از پسر زبیر. و از عمر بن الخطاب همانا که او انکار کرد متعه را و از تابعین : طاوس و عطاء. و سعیدبن جبیر.


ولذا فخر رازی نقل کرد: از مولا امیرالمومنین علی (علیه السلام) :لولا نهی عمر عن المتعه  ما زنی الا شقی .(3)


اگر عمر متعه را حرام نکرده بود زنا نمی کرد مگر شقی ..


اتفاق شیعه وسنی در تعریف متعه و ازدواج دانستن آن

ابو عمر (بن عبد البر) گفته است که هیچ یک از علمای سلف و گذشته در این اختلاف نداشته اند که متعه ، ازدواجی است که در آن ارث نیست و جدایی در آن با گذشتن مدت و بدون طلاق صورت می گیرد . وابن عطیه گفته است : متعه این است که شخص با زن ازدواج کند و دو شاهد و اذن ولی داشته باشد و تاریخ (برای انتهای عقد) معین کند . و چنین است که ارثی در بین آن دو نباشد و اینکه هر مقداری را که بر آن موافقت نمودند ، (به عنوان مهر زن ) به وی بدهد . پس وقتی که مدت زمان گذشت دیگر مرد راهی بر این زن نخواهد داشت ( دیگر همسر او نیست ) و زن باید عده نگه دارد . زیرا فرزند در متعه به پدر ملحق می شود . پس اگر این زن عده باردار نمی شد (عده نداشت) برای دیگران حلال می شود ( می توانند با وی ازدواج کنند) .تفسیر طبری ج5 ص 12 سوره نساء  ذیل آیه 24تفسیر قرطبی  ج5 ص132


برای دیدن مدرکی جالب که خود دختر ابو بکر صیغه می داده اینجا کلیک کنید

------------------------------

1)المغنی ابن قدامة ج 7 ص 527. و المحلی ابنحزم ج7 ص 107 تفسیر قرطبی ج2 ص 167 و  وکنزالعمال ج 8 ص 293 و البیان و التبیین جاحظ ج 2 ص 223و. . .

2)سوره مبارکه مائده آیه87

3)تفسیر رازی ج 3 ص 201

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 

در تاریخ طبری نقل از ابابکر آمده که : «واقعیت آن است که من شیطانى دارم که گمراهم مى کند.»(1)

عقل نمى پذیرد که منظور ابابکر، شیطان جنّى بوده باشد بلکه انسانى را در نظر داشته است; حالا آن انسان کیست؟

منظور ابابکر، عمر بن الخطاب بوده است

خطیب بغدادى از عبدالله بن ابى الحجاج روایت کرده است: عبدالوارث براى ما حدیث کرد و گفت: من در مکه بودم و ابو حنیفه نیز در آن جا حضور داشت و چند نفر نزدش بودند که مردى چیزى پرسید و وى جوابش را گفت; آن مرد گفت: از عمر بن الخطاب چه روایتى است؟ ابو حنیفه گفت: آن، گفتار شیطان است(2).

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

[1] تاریخ الطبرى، ج 2، ص 460; الامامة و السیاسه، چاپ مصر، ج 1، ص 16; تاریخ السیوطى، ص 71.
[2] تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ج 13، ص 388.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 

چلپاسه(مارمولک) خوری عمر بن خطاب

                                                     

چند وقت پیش این مطلب در یکی از کانالهای ماهواره ای شیعه برای اولین بار نقل شد که باعث استقبال زیادی قرار گرفت که ما در آخراین پست  قسمتهای از این برنامه را قراردادیم که پیشنهاد می کنم حتما دانلود بفرمایید واگر سرعت پایینی دارید حداقل قسمت پنجم آن رادانلود بفرمایید

عمر گفته: من دوست ندارم وحاضر نیستم شتران مو قرمز(گران قیمت) به من بدهند ولی مارمولک(چلپاسه) را از بگیرند(1)

وهمچنین  گفته: من خوردن مارمولک(چلپاسه)رااز مرغ بیشتر دوست دارم (2)

این درحالی است که پسر او عبدا...بن عمر میگوید: خدمت رسول خدا بودیم شخصی مارمولک(چلپاسه) خورد رسول اکرم. نهی کردن وفرمودند:ناپاک است(3)

درکتاب المغنی الشرح الکبیرجلد۱۱صفحه۸۱ وکنزالعمال جز۱۵ صفحه۱۹۰ وبه گفته عمر:بیشتر اهل سنت گفتندحلال است ولی ابوحنیفه حرام دانسته است. مالکی شافعی وحنبلی حلال دانسته.موضوع اختلاف بین عمر و ابوحنیفه است.حال حنفی ها چکار میکنند؟به سنت عمر عمل میکنند یا فتوی ابوحنیفه؟؟


دانلود قسمت اول    دانلود قسمت دوم     دانلود قسمت سوم    دانلود قسمت چهارم     دانلود قسمت پنجم


همچنین برای اطلاعات بیشتر درباره چلپاسه خوری اینجا کلیک کنید


-------------------------------------------------------------------------------------------

اسناد:

1) کنزل العمال ج8جز15ص191حدیث41767

2)کنزل العمال ج8جز15ص191حدیث41770

3)المجعم الکبیر(طبرانی) ج2جز12ص245

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 


                                                                    

از جمله بدعتهای مضحک عمربن خطاب که الان می توان در نمازهای جماعت مسجد الحرام و مسجد النبی در فرقه وهابیت دید سجده بر پشت یا باسن مأمومی که در صف جلوتر حضور دارداست.


حدثنا أبو داود قال حدثنا سلام عن سماک بن حرب عن سیار بن المعرور قال سمعت عمر بن الخطاب یخطب وهو یقول یا أیها الناس إن رسول الله صلى الله علیه وسلم بنى هذا المسجد ونحن معه والمهاجرون والأنصار فإذا اشتد الزحام فلیسجد الرجل على ظهر أخیه(1)


ترجمه:از عمر شنیدم که بر روی منبر می گفت : ای مردم ، رسول خدا (ص) این مسجد را که بنا کرد ، ما و مهاجر و انصار بودیم پس اگر شلوغی به شما فشار آورد ، شخص بر روی پشت(باسن) برادر خویش سجده کند !


عبد الرزاق عن معمر عن الاعمش عن مسیب بن رافع أن عمر بن الخطاب قال من اشتد علیه الحر یوم الجمعة فی المسجد فلیصل على ثوبه ومن زحمه الناس فلیسجد على ظهر أخیه(2)


ترجمه:عمر گفت هر کس که در روز جمعه گرما بر او فشار آورد ، روی لباس خویش سجده کند ، و کسی که مردم به او فشار آوردند ( و جا برای سجده نداشت) روی پشت برادر خود سجده کند !


برای دیدن فیلم وهابیان که این بدعت  را اجرا می کنند اینجا کلیک کنید

اسناد:
1)مسند الطیالسی  ج 1   ص 13 ش 70
2)مسند أحمد بن حنبل  ج 1   ص 32 ش 217 و همچنین سنن الکبری و مصنف عبد الرزاق  ج 1 ص 398
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 



                                                                      

جماعت عمری  به عدالت عمر تکیه می کنند حالا شما در متن پایین توجه بفرمایید چگونه عمر برای خوردن ملخ بیت المال مسلمین را حیف و میل می کند

جابرعبدالله انصاری می گوید: در یکی از سالهای حکومت عمر ملخ در مدینه پیدا نمی شد عمر اعلام کرد برای من ملخ بیاورید کسی نتوانست ملخی پیدا کند عمر بسیار ناراحت شد و به چند نفر دستوردادبه شهر های دور مختلف حتی به شام وعراق و... بروند وبرای  او ملخ بیاورند بعد از چند روز یکی از آن افراد از یمن یک مشت ملخ آورد

ملخ-خوری-عمر.jpg ملخ-خوری-عمر-2.jpg


کتاب تفسیر القرآن العظیم - چاپ دار طیبة - جلد ۳ - صفحه ۲۵۴ - تفسیر سوره انعام آیه ۳۸ موجود می باشد.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 



از سعید بن جبیر نقل شده که زنی را آوردند نزد عمر بن‏ خطاب که فرزندی زائیده بود که از نصف بالا دارای دو بدن و دو شکم و دو سر و چهار دست و دو عورت بود و در نیمه پائین دارای دو ران و دو ساق و دو پامثل سایر مردم بود، پس زن از شوهرش مطالبه میراث آن نوزاد را میکرد و آنمرد پدر این آفریده عجیب بود، پس عمر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله را خواست و درباره آن با ایشان مشورت کرد، پس چیزی در پاسخ او نگفتند.
پس علی بن ابیطالب علیه السلام را طلبید:
پس علی علیه السلام فرمود: بدرستیکه این امریستکه
رایش خبر و آزمایش است، این زن را حبس کن و فرزندش را هم حبس کن و برای او کسی را بگمار که آنها را خدمت کند و مخارج آنها

را هم بطور معروف و متعارف بده، پس عمر بفرموده‏ علی علیه السلام عمل کرد پس آن زن مرد و آن طفل عجیب بزرگ شد و مطالبه میراث کرد، پس علی علیه السلام فرمان داد باینکه خدمت گذار خواجه ای‏ برای او قرار داده شود که عورتین او را خدمت کند و متصدی شود از او آنچه مادران متصدی میشوند از چیزهائیکه حلال نیست برای کسی جز خادم‏ سپس یکی از بدنها خواستار ازدواج شد، پس عمر فرستاد خدمت علی علیه السلام،

پس گفت: ای ابو الحسن چه میبینی درامر این دو بدن اگر یکی از آن چیزی را که میل کرد که دیگری مخالف با آن بود و اگر دیگری طلب کرد حالتی را که آن که پهلوی اوست ضد آن را خواست حتی آنکه در این ساعت یکی از آنها جماع وآمیزش خواسته است.

پس علی علیه السلام فرمود: الله اکبر، بدرستیکه خدا صابرتر و کریم تر است از اینکه ببیند بنده اش برادرش را که با اهلش امیزش و جماع میکند، و لکن او را سه روز بتاخیر بیاندازید که خداوند بزودی حکمی را جاری میفرماید درباره او که طلب نکند در نزد مردن.
پس بعد از سه روز مرد پس عمر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه ‏و آله را جمع کرد و مشاورت کرد با ایشان درباره او، بعضی گفتند قطع کن‏ا و را تا زنده از مرده جدا شود و کفن‏ کن و دفن نما.

پس عمر گفت: اینکه شما اشاره کردید هر آینه عجیب است که‏ ما زنده را برای حال مرده ای بکشیم وبدن زنده فریاد و ناله کرد و گفت الله خدا برای ما کافیست مرا می کشید و حال آنکه من شهادت میدهم باینکه لااله الا الله و ان محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله و قران میخوانم.


پس فرستاد بسوی علی علیه السلام و گفت: ای ابو الحسن شما حکم فرما بین این دو بدن،

پس علی علیه السلام فرمود: امر در آن واضح تر و آسان ترو ساده تر است از این، حکم اینست، که او را غسل دهید و کفن نمائید و اورا با پسر مادرش واگذارید که او را خدمت کند هر گاه راه میرود پس برادرش او را کمک نماید پس هر گاه سه روز گذشت‏ بدن مرده خشک میشود پس آنرا جدا کنیددر حال خشکیدن و موضع آنکه زنده است دردناک نمیشود پس من بتحقیق میدانم که خدا بدن زنده را بعد از آن بیش ازسه روز باقی نمیگذارد زیرا متاذی میشود ببوی عفونی و گند و مرده او پس ‏این کار را کردند پس دیگری سه روز زنده بود و بعد مرد پس عمر گفت: ای پسر ابیطالب همواره تو برطرف کننده هر شبهه و آشکار کننده هر حکمی هستی.


(کنز العمال ج 3 ص 179)
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 


از ابی رافع نقل شده: که شرابخواریرا آوردند نزد عمر بن خطاب پس باو گفت: هر آینه تو را میفرستم پیش مردیکه او راملایمت و ترحمی درباره تو نمیگیرد، پس او را پیش مطیع بن اسود عدوی فرستاد پس گفت: وقتیکه فردا را صبح کردم پس او را حد میزنم پس عمر آمد واو میزد او را زدن سختی.
پس عمر گفت: این مرد را کشتی چند ضربه او را زدی گفت: شصت ضربه، گفت من قصاص میکنم از او به بیست ضربه.
ابو عبیده در معنای آن گوید: عمر میگفت من قرار میدهم سختی این زدن را قصاص به بیست شلاقیکه باقیمانده است از حدپس آنرا نزن باو.


سنن کبری ج 8 ص 317، شرح ابن ابی الحدید: ج 3 ص 133


علامه بزرگوار امینی گوید: نگاهی باین مرد بکن چگونه در حکم خدا رنگ برنگ میشود پس یکروز دو برابر میکند حد شرابخوار راو آن چهل شلاق است پیش اهل سنت پیش هشتاد شلاق میزند پس از آن در روز 


دیگر دلش بحال متهم میسوزد و بیست ضربه شلاق کم میکند و تلافی میکند شده زدن‏را بکم کردن مقداری بعد از سپردن شرابخوار بمردیکه او را به خشونت و شده میشناخت و تمام آن زاید است بر قانون خدائیکه پیامبر منزه آنرا آورده است. و در حدیث است که فردای قیامت مردی را میاورند که بیش از مقدار حد زده است پس خداوند میفرماید: 

برای چه زیادتر از آنچه که دستور دادم زدی، پس میگوید: ای پروردگار برای تو غضب کردم و بیشتر زدم پس میفرماید: آیا هر آینه غضب تو شدیدتر از غضب من بود. و کسی را میاورند که تقصیر کرده در حد پس باو میفرماید: بنده من چرا تقصیر کردی میگوید: من بر او ترحم کردم، پس میفرماید، آیا رحم تو بیشتر از رحمت من بود.
و چه بسیار برای این حدیث نظائریستکه حافظین آنرا نقل کرده اند رجوع به کتاب کنز العمال ج 3 ص 196 کن.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 

ما در پستهای قبل کاملا برسی کردم درباره شرابخواری عمر و ابابکر چه در قبل اسلام چه در بعد اسلام اما از آنجا که در ایام ربیع الاول قرار داریم دیدم بد نیست این مطلب قرار دهم تا دوستان خود قضاوت کنند این موجود تا لحظه آخر چکاره بوده و ...


در کتاب معتبر الطبقات الکبری آمده:

عن عبد الله بن عبید بن عمیر أن عمر بن الخطاب لما طعن قال له الناس یا أمیر المؤمنین لو شربت شربة فقال أسقونی نبیذا وکان من أحب الشراب إلیه قال فخرج النبیذ من جرحه مع صدید الدم .

ترجمه: از عبد الله بن عبید بن عمیر (نقل شده است) که هنگامی که عمر بن خطاب ، چاقو خورد ، مردم به او گفتند : ای امیر مومنان ، اگر نوشیدنی بنوشی (خوب است ) ؛ پس گفت : به من نبیذ دهید !!! و نبیذ از دوستداشتنی ترین نوشیدنی ها در نزد وی بود . عبد الله گفت :  نبیذ از زخم وی همراه با لخته های خون خارج شد .

اسناد:

الطبقات الکبرى ، محمد بن سعد ، ج 3 ، ص 354 و تاریخ مدینة دمشق ، ابن عساکر ، ج 44 ، ص 430 و با کمی تفاوت در : السنن الکبرى ، البیهقی ، ج 3 ، ص 113 و فتح الباری ، ابن حجر ، ج 7 ، ص 52 و المصنف ، ابن أبی شیبة الکوفی ، ج 5 ، ص 488 و الاستیعاب ، ابن عبد البر ، ج 3 ، ص 1154 و...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 

مدائنی می گوید: هنگامی که عمر بر روی منبر بود احساس کرد که بادی از او خارج شد. گفت ای مردم من مخیر شدم بین اینکه از شما بترسم در کار خدا و یا اینکه از خدا بترسم در کار شما پس ترجیح دادم که از خدا بترسم پس بدانید که من چـون گوزیدم و الان برای تجدید وضو از منبر پایین می آیم.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 

در خبرهای مختلف ازعلمای وهابیت مسائل خنده داری می شنویم ومی بینیم درباره احکام که همه اینها برای هر انسانی که کمی عقل منطق داشته باشد مضحک وخنده دار است و انسان با خواندن این حکمها متوجه می شود این علما فقط به قصد تخریب اسلام دارندکه این فتوی هارو صادر می کنند ولی اگر کمی تحقیق کنیم می بینیم این احکام مضحک ریشه دارد در کل تاریخ و این افراد بدعت گذار بودن که ضربه به دین اسلام زده برای نمونه دراین پست توجه فرمایید:

از ابی طفیل روایت که گفت : زنی در صحرا گذر می کرد در راه گرسنه شد ،به چوپانی رسید ، گفت من گرسنه هستم کمی به من غذا بده ، چوپان گفت من غذا نمی دم مگر اینکه خودت را در اختیار من قرار بدهی ، آن زن گفت چوپان سه مشت خرما به من داد ، بعد من خودم را در اختیار او قرار دادم ...  و گشنگی خیلی برای من مشکل بود.

آن زن این خبر را به عمر رساند ، عمر تکبیر گفت و گفت این مهر توست ، هر یک مشت خرمایی که به تو داده است مهر تو بوده است ، پس بر تو نباید حدی زده شود 

   

----------------------------------------------------------------

منبع اول : کنز العمال – چاپ موسسه الرساله – جلد 5 – کتاب الحدود من قسم الافعال – باب فصل فی انواع الحدود – صفحه 417 – حدیث 13479 .

منبع دوم : مصنف عبد الرزاق صنعانی – چاپ مکتب الاسلامی – جلد 7 – کتاب الطلاق – باب الحد فی الضروره – صفحه 407 – حدیث 13653 .

منبع سوم : المحلی – چاپ دار الفکر – جلد 11 – کتاب الحدود – باب حکم المستاجره للزنا او للخدمه – صفحه 250 – حدیث 2213 .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 

ثابت می گوید : شخصی به نام جارود که با عمرغذا می خورد ، پس از صرف غذا به کنیزش گفت : دستمالی بیاور (تا دستان خود راتمیز کنم) عمر به او گفت : ((امسح یدک باستک او ذر)) دستهایت را با کفل(باسن) خود تمیز کن یا آنرا به حال خود رها کن.


عاصم نقل می کند که عمر بن خطاب پس از آنکه با کفشهایش دستان خود را تمیز می کرد می گفت : دستمال خاندان عمر کفشهایشان می باشد

همچنین سائب بن یزید می گوید:گاه پیش می آمد که شام را با عمر می خوردم اونان گوشت می خورد و دستهایش را با کف پای خود تمیز می کرد و می گفت : این دستمال عمرو خاندان اوست .

------------------------------------------------------------

از کتاب :کنز العمال ج12ص632 ش35949 و ص625 ش35929

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 

ابن ابی شیبه گوید: هنگامی که مردم با ابوبکر بیعت کردند, علی و زبیر در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره می پرداختند واین خبر به عمر بن خطاب رسید و او به درب خانه فاطمه آمد وگفت: ای دختر رسول خدا! به خدا سوگند محبوبترین افراد نزد ما پدر تو و پس از او، خود تو هستی؛ اما این محبت، مانع از آن نخواهد شد که اگر این افراد در خانه تو جمع شوند من دستور ندهم این خانه را بر اهل آن به آتش کشند. عمر ای جمله را گفت و بیرون رفت. هنگامی که علی و زبیر به خانه بازگشتند، دخت گرامی پیامبر به علی و زبیر گفت: عمر نزد من آمد و سوگند یاد کرد که اگر اجتماع شما تکرار شود، خانه را بر شما به آتش کشد، به خدا سوگند! او آنچه را سوگند خورده انجام می دهد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 

این مطلب به دو دلیل قرار میدهم اول برای کسانی که می گویند آتش زدنی در کار نبوده و فقط تهدید بوده دوم برای اشخاصی که می گویند چرا امیرالمومنین دفاعی نکرد در اینجا کاملا معلوم که حضرت مامور به صبر بودن و...
لوسی مفسر اهل سنت گوید: زمانی که مردم باابوبکر بیعت کردن وعلی بیعت نکرد، ابوبکر قنفذ را به محضر علی فرستاد وگفت: به دنبال علی برو و به او بگو خلیفه رسول خدا رااجابت کن. قنفذ نزد علی رفت و پیغام ابوبکر به حضرت رساند. علی فرمود: چه زود به پیامبر خدا دروغ بستید ومرتد شدید. به خداسوگند پیامبر، غیر ازمن کسی را به خلافت منسوب نکرد. ابوبکر برای بیعت به دنبال علی فرستاد وعلی قبول نکرد، عمر عصبانی شد و درب خانه علی را به آتش کشید و داخل خانه شد. فاطمه برابر او قرار گرفت و فریاد زد: یا ابتاه یا رسول الله عمر شمشیرش را که در غلاف بود بلند کرد و به پهلوی فاطمه و نیز با تازیانه به بازوی وی زد در این هنگام فریاد فاطمه برخاست یا ابتاه . علی ناگهان از جای برخواست و گریبان عمر را گرفت و او را به شدت به زمین کوبید وضربه ای محکم بر بینی و گردن عمر نواخت...

تفسیر روح المعانی آلوسی ج3 ص124
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 


حافظان حدیث و تاریخ نگاران اسلامی نامه ای درباره دستور العمل حکومتی و قضائی از عمر به ابوموسی اشعری نقل کرده اند که بیان گر پیش قدمی عمر بن خطاب در مطرح نمودن قیاس است. و اینکه او قیاس را به عنوان یک قاعده فقهی و یک قانون اسلامی در جهت استنباط احکام شرعی پایه گذاری کرد.
این نامه هنگامی نوشته شد که نامبرده از طرف عمر والی حکومت عراق بود و مشتمل بر این فراز است
:الفهم الفهم فیما تلجلج فی صدرک مما لیس فی کتاب الله و لا سنه. ثم اعرف الاشباه و الامثال و قس الامور عند ذلک.


ترجمه: هر آنچه به خاطرت خطور می کند و خبری از آن در کتاب و سنت نیست پیرامون آن فهمت را به کار انداز. آنگاه شبیه ها و همانندهای آن را شناسائی کن و آنها را به یکدیگر قیاس نما. یعنی حکم آنچه را که مورد نص کتاب و سنت است بر آنچه در کتاب و سنت مطرح نشده جاری کن...
-------------------------------------------------------------------------------------------------
(البیان و التبیین-جاحظ2/24 --صحیح مسلم 1/24-25 -- سنن بیهقی 10/150 -- شرح نهج البلاغه- ابن ابی الحدید 12/90-91 -- عقدالفرید-ابن عبد ربه 1/86-88 -- تاریخ دمشق-ابن عساکر (به نقل از کنز العمال)
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 


... رقیه دختر پیامبر از دنیا رفت زنها در فوت او می گریستند عمر به میان آنها رفت و با تازیانه آنها را می زد که پیامبر رسیدند و فرمودند: عمر! این کار به تو مربوط نیست. آنهارا رها کن ، بگذار تا گریه (عزاداری) کنند،
سپس رسول اکرم (صلی علیه و آله وسلم)درکنار قبر رقیه نشست ، درحالیکه صدیقه طاهره حضرت فاطمه (سلام الله علیها ) در کنار حضرت می گریست ، حضرت با لباس خود اشکهای حضرت فاطمه (سلام الله علیها ) را پاک می کردند و اینگونه او را دلداری می دادند .

کلیک کنید
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 



وَأَخْبَرَنَا أَبُو الْحُسَیْنِ بْنُ الْفَضْلِ الْقَطَّانُ، ثنا أَبُو عَلِیٍّ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الصَّوَّافُ، ثنا بِشْرُ بْنُ مُوسَى أَبُو بِلالٍ الأَشْعَرِیُّ، ثنا مَالِکُ بْنُ أَنَسٍ، عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ، قَالَ: " تَعَلَّمَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ الْبَقَرَةَ فِی اثْنَتَیْ عَشْرَةَ سَنَةً، فَلَمَّا أَتَمَّهَا، نَحَرَ جَزُورًا "
ترجمه :ا
ز عبد الله بن عمر نقل شده است که گفت: عمر بن خطاب، دوازده سال طول کشید تا سوره بقره را یاد بگیرد، وقتى تمام کرد، شترى را ذبح نمود.

---------------------------------------------------------------------------
اسناد:این موضوع در معتبرترین کتب این جماعت موجود که ما به چند مورد اشاره می کنیم
شعب الإیمان، ج2، ص331، ح1954
الجامع لأحکام القرآن، ج1، ص40، ناشر: دار الشعب – القاهرة؛
 سیر أعلام النبلاء، ج13، ص352
تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج3، ص267،
الدر المنثور، ج1، ص54،
الزرقانی علی موطأ الإمام مالک، ج2، ص27
تاریخ الإسلام ووفیات المشاهیر والأعلام، ج 28، ص391
تقریب التهذیب ج1، ص559، رقم:7086
تاریخ بغداد ج1، ص289
و..........
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 



...چون زینب دختر پیامبر از دنیا رفت رسول خدا فرمودند : ((به گذشتگان خوب ما عثمان بن مظعون ملحق شو)) پس زنان گریستند آنگاه عمربا تازیانه اش ایشان رامیزد (که چرا گریه می کنید)

پیامبر دست عمر را گرفتند به او فرمودند : ای عمر این کارا را مکن و...


مسند احمد ج2 ص531ش 2127
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 


ازحارث بن عبد اللّه آمد: از عمر پرسیدم که زنى روز عید (قربان) طواف مى ‏کند سپس حائض مى ‏شود (چه باید بکند؟) و گفت: آخرین عهد او خانه خدا باشد. (یعنى طواف). حارث گفت: رسول خدا (ص) اینگونه به من فرمود:عمر گفت:  بر زمین بیفتى، از من چیزى پرسیدى که خود از رسول خدا (ص) پرسیده بودى که من مخالف آن را بگویم(1)

وهمچنین :حارث بن عبد اللّه بن اوس می گوید: از رسول خدا (ص) شنیدم که‏ مى ‏فرمود:  کسى که حج یا عمره بجا آورد آخرین عمل او طواف باشد (ظاهرا مراد، طواف وداع است). و عمربن خطاب به او گفت: بر زمین بیفتى، تو این را از رسول خدا (ص)شنیدى و به ما نگفتى؟!(2)

اسناد:
1)سنن أبی داود، ج 2 ص 208، کتاب المناسک، باب الحائض تخرج.مسند احمد، ج 5 ص 261.
2)سنن ترمذى، ج 3 ص 282، کتاب الحج، باب 101، ح
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 

فریاد زدن عمربن خطاب بین نماز

زمانی که پیامبر همراه با اصحاب در راه مکه مشغول نماز خواندن بودن ،چوپانی همراه گله اش از آنجا می گذشت، و ...عمر در وسط نماز فریاد کشید:ای چوپان شترهاتت را باز گردان و شتر چران هم چنین کرد.

پیامبر پس از نماز فرمودند:چه کسی در بین نماز فریاد زد؟ گفتند : عمر بود

حضرت فرمودند :ای زاده خطاب  گویا تو هیچ نمی فهمی!!؟؟ 

کنزل العمال ج8 ص208 شماره
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 



در کتاب شاخه طوبی صفحه 1 عالم جلیل القدر شیخ یوسف بحرانی و محمد بن السایب کلبی و ابی مخنف لوط بن یحیی ازدی در کتاب صلاة در معرفت صحابه و کتاب التنقیح در نسب صریح روایت کرده اند از عبدالله بن سیابه که او گفت: نکاح شبه از اقسام نکاح حلال است و متولد از شبهه و زنا نجیبتر است از ولد فراش و گاه در بعضی نسبتها کراماتی اتفاق می افتد که مناسب حال و سزاوار شان اوست از ارتباط نسبت بعضی به بعض و عرب فخر می کرد اگر این قسم نسبت در خودشان یا در چهارپایان ایشان بود. شاعری در تعریف شتر خود گفت: ...

بعد از آن گفته: نفیل از حبشه بنده کلب بن لوی بن غالب قریشی بوده است. بعد از مردن کلب عبدالمطلب او را متصرف شد. و صهاک کنیزی بود که از حبشه برای آن جناب فرستاده اند. روزها نفیل را به چراندن شتران و صهاک را به چراندن گوسفندان به صحرا می فرستاد و در چراگاه میان ایشان  تفرقه می انداخت. روزی اتفاق افتاد که این دو در چراگاهی جمع شدند. نفیل عاشق صهاک شد. و عبدالمطلب زیر جامه پوستی بر پای صهاک کرده بود. و بر آن قفلی زده بود و کلید آن را با خود نگاه می داشت. چون نفیل اظهار میل و خواهش جماع کرد، صهاک گفت: راه این کار مسدود است با این لباس پوست که پوشیده ام و این قفل که بر آن است. نفیل گفت: به جهت آن حیله کنم. پس قدری روغن گوسفند گرفت و آن پوست و اطراف آن را نرم کرد و آن را پایین کشید که تا زانو رسید پس با او جماع کرد. و به خطاب حمل برداشت. چون صهاک زایید از ترس جناب عبدالمطلب آن را در مزبله انداخت و زن یهودیه نانوایی او را برداشت و تربیت کرد. چون بزرگ شد شغل هیزم کنی پیش گرفت. از این جهت او را حطاب (با حاء بی نقطه) می گفتند. و در زبانها به غلط خطاب شد. و صهاک در نهان گاه گاه او را سرکشی می کرد. روزی در نزد او کج شد بود. کفل او نمایان شد. خطاب برخاست و نداست که او کیست. و با او جماع کردو حامله شد به حنتمه! او را نیز بعد از زاییدن به مزبله انداخت و هشام بن مغیرة بن ولید آنرا برداشت و تربیت کرد و از این جهت در نسب به او نسبت می دهند. چون بزرگ شد خطاب در خانه هشام تردد می کرد، حنتمه را دید، در نظرش مرغوب افتاد و خواستگار شد. هشام حنتمه را به او تزویج کرد و از او عمر متولد شد. پس خطاب والد عمر است به جهت اینکه از نطفه او حنتمه او را زایید و جد اوست چرا از زنای او با صهاک حنتمه متولد شد. و چون حنتمه و خطاب از یک مادرند، پس خطاب دایی و جد مادری و پدر اوست. و حنتمه مادر اوست که او را زایید و خواهر او چون عمر و حنتمه از یک پدرند و عمه او زیرا که حنتمه و حطاب از یک مادرند که صهاک باشد. این است ملخص کلام کلبی و ابو مخنف را در این مقام کلام طویلی است که از ذکر آن می گذریم.

و نیز از کتاب مثالب محمد بن السایب نقل شده که بعد از زنای نفیل با صهاک عبدالعزیز بن ریاح نیز با وی مواقعه کرده و خطاب منتسب به این دو نفر است. ابن حجاج شاعر گوید:

من جده خاله و والده ... و امه اخته و عمتهاجدر ان یبغض الوصی و ان... ینکر یوم الغدیر بیعته

ترجمه: کسی که جد مادری او دایی و پدر او هم هست و مادرش خواهر او و عمه او هم هست. چنین نسبی سزاست که وصی پیامبر ص را دشمن دارد و بیعت خود را با او در روز غدیر منکر شود.

و همچنین در جلد سوم شرح نهج البلاغه صفحه 50 مرحوم خویی  آمده است که علامه حلی در کشف الحق گفته است: کلبی از رجال اهل سنت است که در کتاب مثالب گفته است: صهاک کنیزی حبشی متعلق به هاشم بن عبدمناف بوده است که نفیل پسر هاشم با او نزدیکی کرده و پس از او عبدالعزی پسر ریاح با او نزدیکی کرد، سپس صهاک پسری زایید به نام نفیل که عمر بن خطاب است.

به طریق مخالف در کتاب نهایه الطلب خلیلی مذکور است که خطاب الاغ فروش بود و خطاب اسم او نیست و لقب اوست و چون مردم مادر زناکار او را بسیار خطبه میکردند از این جهت ملقب به خطاب شد

هشام ابن السائب کلبی که از علمای سنیان است در کتاب مثالب الصحابه و کلبی نسابه شافعی گفته که صحاک حبشیه کنیز هاشم ابن عبد مناف بود و نفیل پسر هشام با وی زنا کرد و عبدالعزی بدنیا آمد وبعد از آن عبدالعزی با صحاک مادر خود زنا کرد که نفیل به دنیا آمد که جد عمر است وگویند که آبا اجداد عمر تا هفت پشت حرام زاده بودند

وهمچنین در زمان خلافت عمر بن خطاب، عمر بن عاص والی مصر بود. عمر او را به مدینه احضار کرد. وقتی عمر عاص رسید. عمر بن خطاب از او پرسید: چند روز در راه بودی؟ جواب داد: 20 روز. عمر با تمسخر و کنایه گفت مانند عاشقان آمدی! 

عمر عاص جواب داد: مرا مانند تو ای عمر، زن زناکار در ایام حیض خود حامله نبوده و مرا فاحشه ها بعد از تولد در پارچه خون حیض خود قنداق نکرده اند.


(عمر بن خطاب در محله بدنام فاحشه ها و در میان فاحشه ها به دنیا آمده و چون لباس نوزاد نداشته به وسیله پارچه حیض فاحشه ها قنداق شده است)


منابع این مطالب در منابع اهل سنت:النهایه فی غریب الحدیث، نوشته ابن اثیر جدری، جلد اول، صفحه 15و

 شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید شافعی، جلد12، صفحه39


این هم دانلود فیلم نسب عمر   




 

وهمچنین   عمر بن خطاب "  می گوید  :

 «  أیها الناس ! تعلموا أنسابکم أرحامکم ولایسألنی أحد ما وراء الخطاب   »

  « ای مردم ! نسب خود را یاد بگیرید و کسی از قبل از خطاب از من سئوال نکند »


 تاریخ المدینة المنورة ج 3 ص 797

این جا به شعر شاعربزرگ ایرانی مرحوم فردوسی اشاره کنیم که بجاست

کسی را کوپدر خالو بود در شرع پیغمبر

                      

        مسلمانش مخوان کوهست یکره کافر وترسا

 

هر آن کس را که باشد مادرش خواهر روانبود

 

               که او برپایه منبر نهدازبی حیایی پا

 

تبراکن تبرا کن از آن شومان بد اختر

                                   

  تبرا کن تبرا کن از آن دونان مادر کا

 


اگر پاکی دراصلت خطایی نیست خواجه

                            

               چوفردوسی همی کن لعنت بسیار براعدا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 

پاسخ :

زماني كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در مكه مبعوث شده و دين اسلام را در ميان مردم به صورت علني اعلام فرمود ، با مخالفت قريش و به ويژه سران آن‌ها روبرو شدند . از آن جاي كه سران قريش قدرت گرفتن دين اسلام را با منافع خود در تضاد مي‌ديدند ، در برابر رشد روز افزون دين مبين اسلام وحشت كرده و جنگ همه جانبه‌اي را آغاز كردند ؛ تا جايي كه هر كسي را كه مسلمان مي‌شد ؛ به ويژه اگر از بردگان و كنيزان بود ، به شدت مورد آزار و اذيت قرارمي‌ دادند تا از دين اسلام دست بكشند .

نمونه بارز آن كشته شدن ياسر و همسرش سميه ، پدر و مادر عمار بود كه تحت شكنجه مشركان قريش به شهادت رسيدند.

ايمان آوردن عمر ، از ديدگاه اهل تسنن :

عمر بن الخطاب نيز كه از سران قريش به شمار مي‌آمد ، طبق شهادت بزرگان اهل سنت ، از كساني بود كه در برابر دين اسلام و پيامبر گرانقدر اسلام مقاومت شديدي مي‌كرد و هر كسي را كه مسلمان مي‌شد آزار و شكنجه قرار مي داد ؛ تا آن جا كه بسياري از مشركين از ترس وي اسلام نمي‌آوردند و يا اسلام خود را مخفي مي‌كردند و اگر اسلام آنان علني مي شد توسط عمر بن خطاب شكنجه مي‌شد . ما در اين جا فقط به دو مورد اكتفا مي كنيم .

اذيت و آزار مسلمانان توسط عمر :

ذهبي در تاريخ الإسلام و بسياري ديگر از بزرگان اهل سنت نوشته‌اند :

عن عبد العزيز بن عبد الله بن عامر بن ربيعة عن أمه ليلى قالت : كان عمر من أشد الناس علينا في إسلامنا فلما تهيأنا للخروج إلى الحبشة جاءني عمر وأنا على بعير نريد أن نتوجه فقال : إلى أين يا أم عبد الله ؟ فقلت : قد آذيتمونا في ديننا فنذهب في أرض الله حيث لا نؤذى في عبادة الله فقال : صحبكم الله ثم ذهب فجاء زوجي عامر بن ربيعة فأخبرته بما رأيت من رقة عمر بن الخطاب فقال : ترجين أن يسلم ؟ قلت : نعم قال : فوالله لا يسلم حتى يسلم حمار الخطاب . يعني من شدته على المسلمين .

عبد الله بن عامر بن ربيعه از مادرش ليلى نقل مى کند که گفت : عمر از سختگير ترين مردمان در مورد اسلام آوردن ما بود ( مانع ما مى شد ) ؛ وقتى که خواستيم به حبشه برويم عمر به نزد من آمد در حاليکه من بر شترى بودم و مى خواستم که به راه بيفتم ؛ پس گفت : اى أم عبد الله به کجا مى روى ؟ پاسخ دادم : شما ما را به خاطر دينمان آزار داديد ؛ پس در زمين خدا به جايى مى رويم که به خاطر بندگى خدا آزار نشويم ! پس گفت : خدا همراه شما باشد ؛ پس شوهرم عامر بن ربيعة به نزد من آمد و او را از آنچه که ديده بودم يعنى آرام شدن عمر ، با خبر کردم ؛ پس او به من گفت : آيا اميد دارى که اسلام بياورد  ؟ پاسخ دادم : آرى ؛ گفت : قسم به خدا او اسلام نمى آورد تا اينکه الاغ خطاب هم اسلام آورد ( يعنى حتى اگر الاغ هم اسلام بياورد او اسلام نمى آورد ) از بس که بر مسلمانان سخت گير بود .

تاريخ الإسلام ، ذهبي ، ج1 ،‌ ص181 و الكامل في التاريخ ، ج2 ،‌ ص 84 و البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 3 ، ص 100 و المستدرك ، الحاكم النيسابوري ، ج 4 ، ص 58 – 59 و السيرة النبوية ، ابن كثير ، ج 2 ، ص 32 – 33 و سيرة النبي (ص ) ، ابن هشام الحميري ، ج 1 ، ص 229 و ... .

نحوه اسلام آوردن عمر :

بسياري از علماي اهل سنت و از جمله ذهبي در تاريخ الاسلام ، محمد بن سعد در الطبقات الكبري و ابن عساكر در تاريخ دمشق ، اسلام آوردن عمر را اين گونه نقل كرده‌اند :

عن أنس بن مالك قال : خرج عمر رضي الله عنه متقلدا السيف فلقيه رجل من بني زهرة فقال له : أين تعمد يا عمر ؟ قال : أريد أن أقتل محمدا !

قال : وكيف تأمن في بني هاشم وبني زهرة وقد قتلت محمدا ؟

فقال : ما أراك إلا قد صبأت . قال : أفلا أدلك على العجب إن ختنك وأختك قد صبآ وتركا دينك .

فمشى عمر فأتاهما وعندهما خباب فلما سمع بحس عمر توارى في البيت فدخل فقال : ما هذه الهينمة ؟ وكانوا يقرءون طه قالا : ما عدا حديثا تحدثناه بيننا قال : فلعلكما قد صبأتما ؟ فقال له ختنه : يا عمر إن كان الحق في غير دينك ؟ فوثب عليه فوطئه وطئا شديدا فجاءت أخته لتدفعه عن زوجها فنفحها نفحة بيده فدمي وجهها فقالت وهي غضبى : وإن كان الحق في غير دينك إني أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا عبده ورسوله .

فقال عمر : أعطوني الكتاب الذي هو عندكم فأقراه وكان عمر يقرأ الكتاب فقالت أخته : إنك رجس وإنه لا يمسه إلا المطهرون فقم فاغتسل أو توضأ فقام فتوضأ ثم أخذ الكتاب فقرأ ( طه ) حتى انتهى إلى : * ( إنني أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدني وأقم الصلاة لذكري ) *

فقال عمر : دلوني على محمد فلما سمع خباب قول عمر خرج فقال : أبشر يا عمر فإني أرجو أن تكون دعوة رسول الله صلى الله عليه وسلم لك ليلة الخميس : اللهم أعز الإسلام بعمر بن الخطاب أو بعمرو بن هشام . وكان رسول الله صلى الله عليه وسلم في أصل الدار التي في أصل الصفا .

فانطلق عمر حتى أتى الدار وعلى بابها حمزة وطلحة وناس فقال حمزة : هذا عمر إن يرد الله به خيرا يسلم وإن يرد غير ذلك يكن قتله علينا هينا قال : والنبي صلى الله عليه وسلم داخل يوحى إليه فخرج حتى أتى عمر فأخذ بمجامع ثوبه وحمائل السيف فقال : ما أنت بمنته يا عمر حتى ينزل الله بك من الخزي والنكال ما أنزل بالوليد بن المغيرة ؟ فهذا عمر اللهم أعز الإسلام بعمر فقال عمر : أشهد أن لا إله إلا الله وأنك عبد الله ورسوله .

تاريخ الإسلام ، الذهبي ، ج 1 ، ص 174 – 175 و تاريخ المدينة ، ابن شبة النميري ، ج 2 ، ص 657 – 659 و تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 44 ، ص 34 – 35 و الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد ، ج 3 ، ص 267 – 269 و... .

از انس بن مالک روايت شده است که عمر در حاليکه شمشير به همراه داشت از خانه بيرون شد ؛ پس شخصى از بنى زهره او را ديد وگفت : اى عمر ، قصد کجا داري؟

پاسخ داد : مى خواهم محمد را بکشم !!

گفت : اگر محمد را بکشى ، چگونه از بنى هاشم وبنى زهره در امان خواهى بود ؟

عمر پاسخ  داد : به گمانم که تو نيز دست از دين خود برداشته اى ( و مسلمان شده اى )

 آن شخص گفت : آيا مى خواهى تو را بر چيزى شگفت ، راهنمايى کنم ؟ داماد تو و خواهرت نيز از دين خويش بيرون شده اند !!!

پس عمر به راه افتاده و به نزد ايشان رفت ؛ خباب نيز در آنجا بود و وقتى که آمدن عمر را احساس کرد در خانه پنهان شد ؛ عمر گفت : اين سر و صداها چيست ؟ - ايشان سوره طاها را تلاوت مى کردند – پاسخ دادند : چيزى جز سخنانى که به هم مى گفتيم نبود ؛ عمر گفت : و شايد شما از دين بيرون شديد ؟

داماد عمر به او پاسخ داد : اى عمر ؛ اگر حق در غير دين تو باشد چه خواهى کرد ؟

عمر بر او جهيده و او را لگد کوب نمود ، پس خواهرش هم آمد تا از شوهرش دفاع کند اما عمر چنان با دست بر صورت او کوبيد که صورت او خونين شد ؛ پس خواهرش در حال عصبانيت گفت : اگر حق در غير دين تو باشد پس من شهادت مي‌دهم که خدايى جز خداى يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست .

پس عمر گفت : کتابي را که در نزد شماست به من بدهيد – عمر خواندن مى دانست – پس خواهرش به او گفت : تو کثيف هستى و غير از پاکيزگان نبايد اين کتاب را لمس کنند ؛ برخيز و غسل بنما يا وضو بگير ؛ پس او وضو گرفت و کتاب را گرفته و خواند : طه ؛ تا به اين جا رسيد که « اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنى وأقم الصلاة لذکرى »

عمر گفت : من را به نزد محمد ببريد ؛ وقتى که خباب کلام عمر را شنيد گفت : بشارت بادت اى عمر ؛ اميدوارم که دعاى رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم در شب پنجشنبه که گفتند : « خدايا اسلام را به وسيله عمر بن خطاب يا عمرو بن هشام عزيز بنما » در مورد تو مستجاب شده باشد ؛ و در اين هنگام رسول خدا در خانه خويش در پاى کوه صفا بودند . 

پس عمر به راه افتاده و به در خانه رسول خدا رفت ؛ و حمزه و طلحه و عده اى نيز درب خانه حضرت بودند ؛ پس حمزه گفت : اين شخص عمر است که اگر خدا در مورد او خير مقدر کرده باشد مسلمان مى شود ؛ و اگر غير اين را اراده کرده باشد کشتن او براى ما آسان است ؛ رسول خدا نيز در خانه بودند در حاليکه به ايشان وحى صورت مى گرفت ؛ پس از خانه بيرون آمدند و به کنار عمر رسيدند ، پس او دست به کمر بند و محل بستن شمشير برد ؛ پس حضرت فرمودند : اى عمر نمى خواهى بس کنى ؟ تا اينکه خداوند همان ذلتى را که بر وليد بن مغيره وارد کرد ، بر تو نيز فرود آورد ؟ اين شخص عمر است ، خدايا اسلام را با عمر عزيز بنما !!! پس عمر گفت : شهادت مى دهم که خدايى جز خداى يگانه نيست و اينکه تو بنده و فرستاده خدايى .

عمر، با تضمين عاص بن وائل، اسلام را پذيرفت:

برخي ادعا مي‌كنند كه قبل از اسلام آوردن عمر، كسي جرأت نمي‌كرد در خانه كعبه علني نماز بخواند و مسلمانان مخفيانه به عبادت مي‌پرداختند، با اسلام آ‌وردن عمر مسلمانان شجاع شدند و ...

اين مسأله با روايتي كه در صحيح‌ترين كتاب اهل سنت بعد از قرآن نقل شده است،‌ كاملا در تعارض است ؛ بلكه به شدت از مسلمان شدن مي‌ترسيد و از ترس اين كه توسط مشركان كشته نشود، در خانه خود مخفي شده بود؛ اما با تضميني كه عاص بن وائل به او داد، علنا اسلام را پذيرفت . محمد بن اسماعيل بخاري در صحيح خود مي‌نويسد:

حدثنا يحيى بن سُلَيْمَانَ قال حدثني بن وَهْبٍ قال حدثني عُمَرُ بن مُحَمَّدٍ قال فَأَخْبَرَنِي جَدِّي زَيْدُ بن عبد اللَّهِ بن عُمَرَ عن أبيه قال بَيْنَمَا هو في الدَّارِ خَائِفًا إِذْ جَاءَهُ الْعَاصِ بن وَائِلٍ السَّهْمِيُّ أبو عَمْرٍو عليه حُلَّةُ حِبَرَةٍ وَقَمِيصٌ مَكْفُوفٌ بِحَرِيرٍ وهو من بَنِي سَهْمٍ وَهُمْ حُلَفَاؤُنَا في الْجَاهِلِيَّةِ فقال له ما بَالُكَ قال زَعَمَ قَوْمُكَ أَنَّهُمْ سيقتلونني إن أَسْلَمْتُ قال لَا سَبِيلَ إِلَيْكَ بَعْدَ أَنْ قَالَهَا أَمِنْتُ فَخَرَجَ الْعَاصِ فَلَقِيَ الناس قد سأل بِهِمْ الْوَادِي فقال أَيْنَ تُرِيدُونَ فَقَالُوا نُرِيدُ هذا بن الْخَطَّابِ الذي صبأ قال لَا سَبِيلَ إليه فَكَرَّ الناس .

عبد اللّه بن عمر مى‏گويد: عمر ، در حالى كه ترسيده بود، در خانه مانده بود كه عاص بن وائل آمد و به او گفت: تو را چه مى‏شود؟ گفت: قوم تو مى‏گويند كه اگر اسلام بياورم مرا مى‏كشند. گفت: بعد از آنكه من تو را امان دادم كسى با تو كارى ندارد. عاص خارج شد مردم را ديد كه به سوئى مى‏روند گفت: كجا مى‏رويد؟ گفتند: اين پسر خطاب را كه اسلام آورده مى‏جوئيم گفت: كارى به او نداشته باشيد؛ پس مردم بازگشتند.

البخاري الجعفي، ابوعبدالله محمد بن إسماعيل (متوفاى256هـ)، صحيح البخاري، ج 3   ص 1403، ح3651، بَاب إِسْلَامُ عُمَرَ بن الْخَطَّابِ رضي الله عنه ، تحقيق د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.

عاص بن وائل، همان كسي است كه رسول خدا صلي الله عليه وآله را مسخره مي‌كرد كه خداوند در باره او اين آيه را نازل كرد:

إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ. الحجر/95.

ما شرّ استهزاكنندگان را از تو دفع خواهيم كرد.

او همان كسي است كه رسول خدا صلي الله عليه وآله را «ابتر» ناميد و خداوند در جواب او كوثر را به پيامبرش مرحمت فرمود و خود او را «ابتر» لقب داد:

إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَر. فَصَلّ‏ِ لِرَبِّكَ وَ انحَْرْ. إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتر.

آيا اگر واقعا، عمر آن قدر شجاع و دلاور بود كه اسلام آوردن او ضربه بزرگي به مشركان به شمار مي‌رفت و اسلام با ايمان آوردن او عزيز مي‌شد، چرا عاص بن وائل كه از سرسخت‌ترين دشمنان اسلام بود به او امان داد و مردم را از كشتن او منصرف كرد؟

يا اين مطالبي كه اهل سنت در باره اسلام آوردن عمر نقل مي‌كنند افسانه است، يا عاص بن وائل از اين كار هدفي داشته و عمر را به خاطر مسائل ديگر به اسلام آوردن تشويق كرده است.

موفق باشيد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعید   | 

مطالب جدیدتر